ادبیات به دلیل پیوند ذاتی خود با مفاهیم و زبان، از فشار واقعیت عینی و شی وارگی و انجماد روزافزون زبان و تفکر مصون نمانده است و تحت این فشار تا سرحد ممکن به سکوت نزدیک گشته است (اشارات الیوت به «پوسیدگی» و «ترک خوردن کلمات» و گرایش کسانی چون سلان و بکت به ایجاز و سکوت، نمونه های گویای همان امرند). این سکوت نشانۀ هبوط زبان و همچنین گرایش درونی آن به رستگاری است.- یعنی دستیابی به همان زبان شفافی که در آن، میان کلمات و اشیاء حجابی وجود ندارد، زبانی غیرابزاری که موضوعات خویش را به ابزار و وسایل صرف بدل نمی کند و «خاطره» یا پژواک آرمانی آن در همۀ رهیافت های «ضدپوزیتیویستی» به زبان شنیده می شود.: از جادو و ادیان اسرارآمیز، و کیمیاگری و جفر گرفته تا الهیات و فلسفه و ادبیات. زبان آدم ابوالبشر در بهشت گمشده، یا حتی خود کلام الهی- یوتوپیایی که به ژرف ترین اشتیاق شعر پاسخ می گوید: اشتیاق به اینکه خود همان معنای خویش باشد؛ آن هم به صورتی که میان فرم و محتوا، کلمه و معنا، و اسم و مسمی هیچ تضاد یا مفارقتی در کار نباشد. ادبیات از این تمنای درونی و همچنین از فاصلۀ نامتنهای خویش با این زبان آرمانی آگاه است، و این آگاهی دردناک از شکست و نارسایی، مهمترین نشانۀ تفاوت آن با فلسفه است؛ زیرا فلسفه در بخش اعظم خود، هنوز هم زبان را صرفاً ابزاری برای جستجو، کشف و بیان حقیقت می داند.
مرادفرهادپور
از کتاب: پاره های فکر (هنرو ادبیات)، ص 21